previous pauseresume next

میلاد مبارک و میمون حضرت علی اکبر علیه السلام و روز جوان مبارک باد.

اى قدت همچو نيشكر اكبر

سر و باغ پدر اكبر

شام يلداى جعد مويت را

صبح پيشانيت سحر اكبر

پور مهتاب ليل ليلى را

قرص تو شد قمر اكبر

رفتنت كبك و آمدن طاووس

همه اطور تو هنر اكبر

خوى تو مصطفى رخت احمد

پاى تا سر پيامبر اكبر

وصف خلق تو انك لعلى

شجر پاك را ثمر اكبر

هيبت غرش تو در ميدان

بدرد دل ز شير نر اكبر

نيست حاجت تو را به جوشن و خود

چون على سينه ات سپر اكبر

نام تو نام حيدر و بايست

آن پدر را چنين پسر اكبر

حشمتت بود آل هاشم را

مايه فخر و زيب و فر اكبر

هر دو بازوى ابرويت داده

دست قدرت به يكديگر اكبر

زين كمان و ز تير مژگانت

كرد اهوى دل حذر اكبر

وه بنازم ضرب شست تو را

دل نرست آخر از خطر اكبر

بهر خون خدا، شهيد كرببلا

تو بدى پاره جگر اكبر

آنكه داغ تو بر دلش بنهاد

جايگاهش دل سقر اكبر

تا بقاى باقى قيوم

باشدش لعن مستمر اكبر

نذر قربانى تو جان كردم

كن قبول و نما نظر اكبر

مولوديه حضرت على اكبر عليه السلام

از دامان ليلا گلى بر آمد

شبيه حضرت پيغمبر (ص) آمد

از بهر عابدين، برادر آمد

به به به به على اكبر آمد

از آغوش ليلا سر زد سپيده

از بيت ثار الله سحر دميده

فرزند على عليه السلام، على عليه السلام افريده

نخل نجل نبى (ص) را ثمر آمد

به به به به على اكبر عليه السلام آمد

شمس از نور رويش رفته به سايه

كوثر ز لعل او باشد كنايه

روشنى بخش شمس و قمر آمد به به على اكبر (ع) آمد

داده بر حق حسين عليه السلام بدر الدجا را

شبه روى دلجوى مصطفى را

صف شكن عرصه كربلا را

لشكر كربلا را افسر آمد

به به به به على اكبر عليه السلام آمد

خنده كند نوزاد، همچو كوكب

بر روى عمه اش حضرت زينب عليها السلام

نور دل زينب اطهر عليها السلام آمد

به به به به على اكبر عليه السلام آمد
 
 

تو علی اکبری ؛ 
علوی سیرت و محمّدی صورت .
آئینت جوانمردیست . صدایت ، لرزه بر اندام آنان می‏اندازد
که نفس‏های شیعه را بریده بریده می‏خواهند .

در آغوش باران زاده شده‏ای و از سینه بهار، شیر نوشیده‏ای .
از عشیره گل سرخی و از تبار آفتاب .
کوهستان‏ها ، هوای پاک نفس‏هایت را به عاریت گرفته‏اند.

شاعرانه‏ترین واژه‏ها ، شعر بلند حماسه‏ات را سرودن نمی‏توانند
محرم در محرم تصویر تابناک توست 
که بر صفحه خونرنگ عاشورا می‏درخشد .

لب‏های ترک خورده‏ات ، سال‏هاست فرات را 
سر در گریبان نگه داشته است .
صفحات آن ظهر سرخ را که ورق می‏زنم ، 
ردّ نگاه‏های پر هیبت توست که بر جا میخکوبم می‏کند. 
تو اردیبهشت فصل‏های جهانی .

خاکستری‏ترین روزها را خورشید کلامت به تپش وا می‏دارد .
امروز می‏آیی و ما فانوس‏های عاشقی در دست ، 
میلاد خجسته‏ات را نور می‏پاشیم .

می‏آیی و چکاوکان روشنی ، روز آمدنت را به ترانه می‏نشینند 
و رودهای زمین ، بهار آمدنت را آواز می‏خوانند .