previous pauseresume next

داستانک

اهمیت نماز

ترجیح نماز بر امتحان !

آقا سید محسن جَبَل عامِلی از علمای بزرگ شیعه است، نواده‌ی برادر مرحوم آقا سید جواد، صاحب مفتاح الكرامه است. ایشان در دمشق مدرسه‌ای تأسیس كرده‌اند كه دانش‌آموزان شیعه در آن مدرسه تحت نظر آن جناب تحصیل می‌كنند حاج سید احمد مصطفوی كه یكی از تُجار قم است، گفت من از خود سید محسن اَمین شنیدم كه می‌گفت یكی از تربیت یافتگان مدرسه‌ی ما برای تحصیل علم به آمریكا مسافرت كرد از آنجا نامهای برای من نوشت به این مضمون كه: چند روز پیش شاگردان مدرسه‌ی ما را امتحان می‌كردند من هم برای امتحان رفتم.

چه كسی از تو دورم كرد ؟

چه كسی از تو دورم كرد ؟

از اون  روز ده سالی می گذشت ، هنوز هر وقت به اون جا می رسید قدما شو بلندتر بر می داشت و سرشو پایین می انداخت و زودی رد می شد .
بعد ا ز اون هیچكس جلال رو تو مسجد ندید. با اینكه باباشو خیلی دوست داشت جلال یه بچه مسجدی باشه اما هروقت اسم مسجد رو می آورد بهونه های عجیب و غریب جور می كرد وهرطوربود از رفتن به مسجد طفره می رفت ,....
 

فهرست گناهان یک جوان ۲۱ ساله

"شهید علی بلورچی" رتبه ی ۵ کنکور و دانشجوی رشته ی الکترونیک دانشگاه صنعتی شریف و شاگرد آیت الله حق شناس...جوانی که وقتی شهید شد ۲۱ سال بیشتر نداشت...

داستانک

چگونه می توانم مثل تو باشم

مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد ،

کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند .

سنگ زیبایی درون چشمه دید .

آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد .

در راه به مسافری برخورد کرد که از شدت گرسنگی با حالت ضعف افتاده بود.

کنار او نشست و از داخل خورجینش نانی بیرون آورد و به او داد .

یک جفت کفش

یک جفت کفش

 

ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺘﻪ ، ﻳﮏ ﺟﻔﺖ ﮐﻔﺶ ﺧﺮﻳﺪﻡ .... ﺭﻧﮕﺶ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ یه کمی پاهام رو اذیت میکرد ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ لبخند اطمینان بخشی زد و ﮔﻔﺖ:

مکالمه شوهر روستایی با تلفن بیمارستان برای همسر مریض

 از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند. از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم.

فرق آسمان قدیمی ها با آسمان ما

قدیم تر ها که بچه بودم، یادم هست که گاهی مهمانی ها روی پشت بام خانه ها برپا می شد. به جای بشقاب های یک نفره، طبقی در مقابل چند نفر می گذاشتند و با مهر و محبت، دسته جمعی غذا می خوردند. آن روز، بزرگ تر ها به ما کوچک تر ها می گفتند رزق ما از آسمان می آید....

اشتراک در داستانک